
صبح يك روز آفتابي قدم به جنگل سرسبزي ميگذاري،
هواي پاك جنگل بسيار مطبوع و دوست داشتني است، اما دلهرهاي عجيب تو را فرا ميگيرد، از جنگل هراس داري. هرگز آن را با تمامي سرسبزي و طبيعت نابش امن و بيخطر تصور نكردهاي.
جلوتر ميروي درختان و گياهان زيباتر ميشوند، نواي پرندگان و نحواي چشمهآبي در دوردست اندكي به تو دلگرمي ميدهد؛
ادامه ميدهي؛ نور طلايي خورشيد با برخورد به نوك برگهاي درختان درخشانتر ميشود. خود را در قاب عكسي حقيقي تصور ميكني.
كم كم دلهره حايش را به آسودگي خيال ميدهد و تو همچنان در دل جنگل قدم به قدم پيشروي ميكني؛
انبوه گياهان و درختان پيشرويت را سخت ميكند و ناچاري از سمت و سوي ديگر قدم برداري،ولي ميداني كه جهت را درست ميروي.
مدت زماني است كه راه رفتهاي، كم كم درختان سر به فلك كشيده بر سر راهت سبز ميشوند و سايه آنها جنگل را ميپوشاند. جلوتر ميروي ديگر از نور خورشيد اثري نيست فقط روشنايي آسمان است و جنگلي سبز و همه سبز و گياهاني كه گويا حرفهاي زيادي با تو دارند، همه تو را مينگرند و خود را در جمع يكرنگ سبز پوش تنها مييابي؛ كمي ميانديشي.
ادامه ميدهي نگراني وجودت را فرا ميگيرد به پشت سرت نگاه ميكني، همه جا يكرنگ است همه جا يك شكل با خود فكر ميكني ! راه زيادي آمدهاي از كدام سو بايد باز گردي؟
محصور نا اميد گام برميداري اين بار دلهره حاي خود را به ترس ميدهد.
ديگر از خورشيد،صداي پرندگان، چشمهآب و طبيعت زيبا خبري نيست.
هرقدر پيش ميروي جنگل تاريكتر و هولناك تر ميگردد و راه دشوارتر، نيروي جاذبهاي تو را به دل هراسناك جنگل سوق ميدهد. گويي مسخ شدهاي و تاب بازگشت هم نداري.
- اي كاش فريفته سحر جنگل نميشدم، دريغا كه فكر ميكردم راه تا انتها روشن است، حيف كه توشهاي با خود ندارم، افسوس همراهي در اين غربت سنگين با من نيست.....
داشتنت برايم همچون خواب كهنه پيري است
كه در اعماق ضميرم گاهي نمايان ميگردد.
گرچه هنوز دست تو را از وجودم نراندهام
اما براي با تو بودن پايم را از گليم آرزوهايم دراز نميكنم.
تو برايم همچون خاموشي روح پر زوال بودي،
روحي كه اندك جاني و رمق داشت
اما چه سود
چه سود از برايش كه بي گناه به كشتن دچار گشت
براي آرامشي اندك از آرامش با تو بريدم
چه، ياد آيندهاي با تو مرا ميلرزاند
چرا؟ نميدانم ؟
گرچه شبا هنگام بر بام آرامشم ظاهر ميگردي
اما آنچنان از تو ببريدم
كه پژمردن دلت را سبب شدم.
اي كاش يا نه اي كاش مساله ايست براي تمام فصول.
هرگز يا هميشه،
براي بودن با تو
سردرگمي بي انتها را از شب پرسههاي بي سرانجام خويش راندم
از هجرانت پوست انداختم
اما اكنون
پوست تازهاي روييده و
همچون سنگي، سخت پوستم گردانيده
كاش
آخرين لحظات حضور، قصه كهنه دغدغههاي فصول را برايت نميخواندم
دغدغهاي از جنس هر شب بي تو.
ليك
بي اراده اما آزاد؛
از درون جوشيدم، تمام حسرتهاي تاريك بي نغمه را.
براي تو اما، قصه را تابي نبود.
خار گشتي گويا
نهيبي بود شايد
اين قصه اما.....
قصه گو باور داشت، دلتنگ است.
حتي اين همه فاصله، قصه ، زوال روح و همه و همه هيچگاه سبب ناپيداييت در ياد گاه جانش نشد....
چه شد يا چه نبايد ميشد
سودي ندارد
هرگز براي قصه گو همسان روزهاي ناب با تو نميآيد....

تا به كي سرگشته تلاطم اين روح سركشم؟
تا به كي در آرزوي اندكي آسودگي خيال، خيالات باطل كنم؟
در اين دو روز كه به هيچكس وفا نداشت، چگونه به روزهاي آفتابي دلگرم باشم؟
من سبزم، سبز ماندنم با من نيست
....من شادم اما شاد ماندنم با من نيست...
هستم اما فقط هستم...
خستهام از اين همه كشاكشهاي بي فايده،
از اين همه در به دري ذهن
از اين همه بيرنگي روزها و شبها
سردم از بغز اسارت بيسرانجام فكر وحشي
گيجم از فردايي كه همچون امروز باز ميآيد
دلسردم از خود خويشتن كه به من وفا نكرد
دلگيرم از دل بيدل،
از اين روح بيقرار سركش
چه ميخواهد از من اكنون اين تن اهريمني؟
آه....آه....آه....
گريه يا خنده مساله اين است!
خندهاي از روي ناچاري همچون گريهاي كه ديگر اشكي باقي ندارد...!
زمان به شتاب از كنارم پوزخند ميزند....
زمين به عداوتم با خويشتن خويشم ميخندد....
آسمان اما از بد سگاليهايم گله دارد....
ببار اي ابر ....
شايد با باريدنت گناهان مرا همچون دل كوچه غبار گرفته مرطوب كني....
اما آسمان هم ديگر مرا بازيچه ميداند....
حتي اندكي هم دلش به حالم نميگيرد،
حتي به وعدهگاه سياه هر شب من نور مهتابش را نميبخشد.....
براستي نميدانم تا به كي به اين وعده گاه بايد قدم گذارم؟!
تا به كي از براي آب رفته حديث حسرت گونه توحيد سر دهم:
كه اي كسي كه تو را به درد نسيان سپردهام مرا درياب
ديگر از رويش خجلم
گويند " صد بار اگر توبه شكستي باز آ"
من اما بر سر راه بازگشتنم
توبه شكستم
توبه براي روح سركشي كه خيال تازيدن تا ابد دارد؟.....
توبه براي دل بيماري كه هوس خطر در دل اين بيابان كرده است؟!!....
از براي چه توبه كنم كه فيالنفسه خود مسببم؟؟!!
خدايا
تو را
از شب پرسههاي شبانهام ميطلبم...
از فرسنگهاي عميق فاجعهها صدا ميزنم....
از آخرين نقطه قلبم كه اندكي به سپيدي ميزند ميخوانم....
تو را
بابت تمامي لحظاتي كه مرا سياوش گونه از آتش رهانيدهاي باز ميجويم....
خدايا من چه خواستم؟
چه خواستم؟
جز آرامشي براي گذران از اين همه تكرر روزمرگيهاي مرگ زده....
جز مفري براي پناه دل تنهاي پر آشوب
جز مامني براي سرگذاردن بر شانههاي حس ناب آسودگي
جز راهي براي تولد دوباره دل شكستهام
جز بازيافتن غرور از كف دادهام
اما
اما
تمامي ندارد اين همه آزمايش براي آزمودن اين مخلوق بيچاره.....
براي اثبات اينكه منم انسان...............
و منم نه جايز بلكه واجبالخطا
خدايا
من كه شكرت گفتم
من كه از تو روي برنگرداندم
فقط يك نفس
يك لحظه
يك دم كافيست
براي از نو رفتن و رفتن به اعماق دونترين معناي انسان بودن
براي رفتن به نا كجايي كه بازگشتي ندارد
آن دم زماني است كه روح سركش بد انديش دوباره طغيان كند و..........
باز تلخي دوري از هويت خويشتن
باز گم شدن در درياي طوفاني غم......

من از دشت بي سبزي ميآيم
از كورهراههاي تهي و بيعابر
از تنگناي درههاي مدحش با نهرهايي از گنداب لبريز
درياهايي از دور لاجوردي و نيلگون و كامي پر ز فريفتگان ميآيم.از هراس شب تولد كودكي نا والد
از پست ترين و بيشرمانهترين نيرنگهاي صميمانه،
از لبخند صورتكهاي بيدل،
از سايه روشن شب نقرهاي با عابراني خاكستري
در زير باران سنگين توحش
و هوايي مه آلود از تراوشات كثيف ديار پرستانه ميآيم.
من اين زمين و مردمان و عابرانش را اما دوست ميدارم اكنون.
براي تنلرزههاي شبهاي اسارت و تبعيد دلتنگم،
براي استنشاق دوباره غربت بيتابم،
براي ياد آوري آموزههاي مكتب بي استاد،
هر چند گزاف بود بهاي قبولي آن.
آري دلتنگم
دلتنگ براي دياري كه به من زنده بودن آموخت،
به دلم شكستن آموخت و
به روحم ساييدگي مكرر از زوال اعتمادهاي بيهوده
به ذهن سفيدم اندكي انديشيدن به تيرگي و به گوشم تحمل فريب و دورويي دايه نامهربان به من آموختحركت در طوفان خروشان بلاي تنها را
از نا كجا به كجا آباد پندار رسيدم
از افول به ظهور رسيدم
از محال به زلال رسيدم
غرور را در سردترين پيچ و خمهاي ژرف انساني يافتم.
رشد كردم، پوست انداختم
رنگ ژنده قهوهايام اكنون رداي سبز است.
دشت بيسبزي، تيرگي راه، عابران غريب، همه و همه اكنون آشنايند.
براي من گويي فرصت انديشيدن به كژيها گذشته است،
فرود تلاطم اين درياي طوفاني،
اينك تبلور هويت من تا ابديت است.


شبي تاريك و سرد، آغاز گر راهي دور و ناپيدا
روز مي رود و از پس آن شب فرا مي رسد اما هرا همچنان ابري است.
تا چشم ياري ديدن دارد سفيد است و سفيد
همه جا را مه گرفته
گويي بياباني بيانتهاست اما سرد و پر برف
سوسوي چراغي، اميد در دلت مينشاند كه به آّبادي نزديك مي شوي
اما غافل از اينكه اينجا تنها اندك قوتي براي رفع نيازست
و كمي جهت توشه راه.....
حسرت مي خوري
اي كاش جاي پرندههاي تيز پروازي بودي كه در دامنه كوه كناري لانه دارند
حسرت مي خوري
اي كاش مي توانستي بلند پرواز كني
خستهاي و نمي تواني از دامنه بالا بروي پس بيهوده تلاش نمي كني،
مي ترسي شايد
از افتادن و برنخاستن دوباره
مي ترسي شايد
از شيب تند دامنه
ادامه مي دهي
بازهم هر از گاهي كلبه و اندك ناني....
ادامه مي دهي
نا اميد مي شوي و با خداي خود سخن مي گويي،
ادامه مي دهي
نا اميد تر مي گردي
از خداي خود گله مي كني
ادامه مي دهي
اما چه سود گويي كسي در آن بالا صدايت را نمي شنود
پرندهها اما......... چه آسودهاند؟!
غبطه مي خوري
ادامه مي دهي
بازهم به اميدي كه شايد به سبزه يا خاكي حاصل خيز برسي....
سرخورده مي گردي
ديگر اكنون براي نزديك شدن به دامنه مجاور هم دير است.
ناچار ادامه مي دهي
حتي در كلبه دور دست هم اجاقي روشن نيست
ناچار ادامه مي دهي
مدتهاست از پرنده و دامنه و كلبه نشاني نيست.
چشم مي دوزي جز سفيدي برف و سياهي سرما هيچ نمي بيني
اما مي شنوي
صداي زوزه گرگهاست.....
- نه!
توان نداري
ولي بايد ادامه دهي
از گرگها فرار مي كني
ادامه مي دهي
با گرگها نبرد مي كني
ادامه مي دهي
شك ميكني
به انسان بودنت شك مي كني
خويشتن را گم مي كني
از خود هيچ نمي داني؟!
گويي روح تو نيز با اين زمستان پيوند خورده
در سياهي و ظلمات برف ويخ و كولاك غوطه وري
شك كه نه يقين داري كه مسخ شدهاي
اكنون ديگر به هيچ چيز نميانديشي
براي هيچ چيز تلاش نميكني
فرار از گرگها ،
بالا رفتن از دامنه ،
كلبه نوراني و
زمين سرسبز
اكنون در اين فضاي مه آلود تنها به دوام و بقا فكر ميكني.
ديگر مقاوم گشتهاي
نيازي به مبارزه براي فرار از قحطي هستي نيست.
ديگر شك نمي كني
ديگر غبطه نمي خوري
ديگر حسرت نميكشي
ادامه مي دهي
ديگر نا اميد نميگردي
ادامه مي دهي
ادامه مي دهي
تا به دشت سرسبز شقايقها برسي
ادامه مي دهي
تا در ساحل گرم و آبي آرام گيري
ادامه مي دهي
تا در جانب درياچه زرين با دلخوشي صيد ماهي كني.
ادامه مي دهي
كه شايد اين راه ناهموار و تاريك را انتهايي باشد.


من از تقاطع این جهان بزرگ آمده ام
برایت قصه ها خواهم گفت
قصه از هر کنج
از هر فراز
از هر عمق
من و تو هر دو قصه ایم